
صاحبان صنایع آمدند
و در پیکر بی جان یک ملت
در جستجوی خون لخته شده اش
برآمدند.
و من در چنین ادباری
پا به این جهان نهادم
و شیر مادرم را که چنین آلوده شده بود
در کام خود چشیدم
پس هر آنچه اکنون بالا می آورم
از آنِ آنان است!
هستم!نه آنقدر پر امید...نه دیگر با ذهنی باز...تو این چند روز خیلی خوب
زندانیان سیاسی را درک کردم کسانی که از نظر ما پس از زندان مهره سوخته می شوند
نه.!آنها هیچ گاه سوخته و بی حرکت نمی شوند، بلکه تنها امیدشان نابود می شود
شوق پریدنشان...دیگر به هوای کدام پنچره شتاب کنند...مگر دگر پایی هم مانده؟
پاهایمان،پاهایشان در زنجیر است!در زنجیرست...
به نتیجه ای قاطعانه رسیدم آن هم این که((تمام مشکلات،اعم از خاص و عام-شخصی و عمومی))
از این حکومت و ارزش های غلطی که او تحمیل کرده نشات می گیرد..همه ی آنها...
"هیچ می دانی وحشتناک تر از اردوگاهی که در آن آدم ها را می سوزانند هم هست؟!.نه نمی دانی!
برایت می گویم:اردوگاهی که امید در آن سوزانده می شود"
این نیز بگذرد...
"امیدهایمان در کوره هایی می سوزد که انقلابی ها آنها را داغ کرده اند."
سبز ماندم،سبز خواهم ماند.
تا زمان دارم تا زمین پیداست
تا صنوبر هست
یا به قول شاعر کاشان شقایق هست-
تا صدایت می توانم زد
تا یکی در کوچه می خواند.
تا کسی یاد تو را-
در آینه ی کوچک و هر چه محو خاطرش-
محفوظ می دارد
تا ترا دارم- ای همیشه در دلم بیدار-سبز خواهم ماند
در سکوت،یا در غریو و ازدحام،در هر جا...
در حریم منع و بند-
با بازجویی و جون وچند-
در آن گرانی لبخند،
سبز ماندم،سبز خواهم ماند
خسته بودم،درد بردم؛
بغض کردم گاه،گریه هایم را فرو خوردم...
اما با امیدت-
ای دل امیدوارم گرم از تو-سبز خواهم ماند
یک:"به هر آن کجا که باشد به جز اين سرا سرايم"