
ادامه...
(قسمت دوم)
اصل ششم:
زمانی می توان بر دیگران ((تسلط)) پیدا کرد که انسان بر خود((تسلط)) یافته باشد!
اجبار کردن خود به انجام امری علی رغم میل باطنی خود شرط اول است برای رسیدن،
به حق اجبار کردن دیگران. و همین طور آدم باید بعد از این که خود را تحمل کرد،
معاصران خود را هم تحمل بکند.انسان نجیب کسی است که از خود توقع داشته باشد،
و انسان کسی است که فقط از دیگران توقع دارد(کنفوسیوس).اقتدار آدمیزاد باید بر مفهوم
برتری از اقتدار ناشی شود.کسانی که تمشیت امور مملکت را در دست دارند،حق داشتن
مال و منال را دارند اما کسانی که ثروزت دارند الزاما نباید حقی در کشورداری برای خود
تصور کنند. انسان برتر یعنی انسان نجیب در ورای نظام های استبدادی قرار دارد، یعنی
انسان نجیب از راه هایی که مخصوص خود اوست بر سلطه جویان مستبد تسلط دارد.
نیچه می گوید:
"اشرافیت جدیدی به وجود آمده که بالضروره مخالف هر نوع عوام کالانعام و هر گونه
خود کامگی است.آدم هر چه در راه های مرتفع تر گام بزند بیشتر تنها می شود و بیشتر
باید روی خودش حساب کند"
کسانی که در که در ارتفاعات قرار می گیرند مسئولیت آدم های پایین را به عهده دارند.
آنان باید نظارات اینان را بر آورده کنند.آنان تا جایی از((امتیازات)) بهره مند می شوند،
که اینان بتوانند حل مشکلات و مسائل خود را به آنان احاله دهند. در غیر این صورت،
و اگر چنین پیش نیاید،هرگونه شورشی جایز است. باید از روی اختیارات از کسانی که
از ما برترند تبعیت کنیم و سرافرازی کسی را احساس کنیم که مرشد خود جسته است.
پاداش فرمانبرداری سلطه نیست،برخورداری از حمایت است.آدم ها حق دارند اطاعت بکنند و
مکلف اند که بر خود فرمان برانند.عکس این قضیه صادق نیست. باید اعلام کرد که انسان ها،
مکلف به داشتن حقوق هستند و نیز این حق جمیل را دارند که خود را مکلف به داشتن تکالیفی بدانند.
اصل هفتم:
جهان عبارت است از یک تراژدی اندازه ناپذیر.هرگونه هستی و موجود و وجودی خصلت تراژیک دارد
و هرگونه کلامی که بوی تایید از آن بر آید تراژیک است.جهان چیزی است آشفته! اما می توان به آن
شکل و صورتی داد.آنچه می کنیم معنی دیگری ندارد جز آن مفهومی که ما به آن می دهیم. نتیجه ای
که از این واقعیت حاصل می شود این است که هر امری در امور دیگر اثر می گذارد و هر چیزی در همه
چیز منعکس می شود. بی اهمیت ترین اعمال ما در دور افتاده ترین نقاط جهان اثر می گذارند.
بدی(شر) موجودیت واقعی و محصّل ندارد. شر چیزی نیشت جز امر ساده محدود کردن پدیده شدن.،
به عبارت دیگر، شر عبارت است از محدود کردن شکلی که انسان ها به جهان می دهند.خلاصه، شر
عبارت است از نفی مطلق و دائم.
اصل هشتم:
باید چنان فلسفه ی رواق را در خود تقویت کرد که اگر در امری یا پیده ای یا وضعیتی نتوانستیم اثر،
بگذاریم آن چیز هم متقابلا نتواند در ما تاثیری بگذارد!
اصل دوازدهم:
نیچه از خود می پرسد:"به چه چیزی نجیب می توان گفت؟"
و این طور پاسخ می دهد:"باید موقعیت هایی را جستجو کرد که در آن نیاز به موضع گیری شخصی
باشد. اسن سعادتی را که همه دنبال ان هستند و عبارت است از آرامش روح و فضیلت و راحت طلبی
و روحیه سوداگری خاص اقوام اَ نگوساکسون، باید به همان عوام اناس ارزانی داشت.انسان باید
به طوری غریزی مسئولیت های سنگین را بجوید و قبول کند. آدم باید در همه جا برای خود دشمن
درست کند و در بدترین حالات خود دشمن خود بشود."
اصل نوزدهم:
نباید در قانع کردن دیگران اصرار به خرج داد. باید آن ها را بیدار کرد.معنای زندگی در چیزی بیش
از نفس زندگی است،اما معنای زندگی در ماورای حیات نیست.آنچه بیش از زندگی است به بیان در
نمی آید و به وسیله ی الفاظ ابراز نمی شود،فقط گاهی به حس در می آید. در قبال روح،الویت را به
نفس باید داد در قبال عقل،الویت را به زندگی باید داد. در قبال مفهوم(به معنای منطقی کلمه)،
الویت را به تصویر ذهنی(ایماژ)باید داد.

شايد نوشتن "خداحافظ خاتمي" براي بار دوم کمي ناراحت کننده باشد
انگار خداحافظي را پاياني نيست! و هر آغازي را پاياني است.محمد رضا خاتمي هم رفت!خستگي هايش
به عين ديده مي شد و انديشه اش بر اين که همه ي مدير کل هاي حزب ها بايد تغيير کنند و جاي خود
را به کسان ديگر بدهند!
جبهه ي مشارکت يک حزب پر تلاش ولي بي نتيجه است و شايد اين مشکل تمام حزب هاي ما باشد
اگر بخواهيم و بخواهم ريشه يابي کنيم که اشکال از کجاست خيلي مي شود و مي دانم که همه شما
مي دانيد اشکال از کجاست!
ولي چيزي که مي خواهم بگويم اين است که محمد خاتمي هر کاري از دستش بر مي آمد انجام مي داد
و ترسي نداشت و من و خيلي از شما ها شاهد فعاليت هاي وي وخانم اشراقي و دخترشون در انتخابات بوديم!
محمد رضا خاتمي گر چه نتيجه ي مطلوبي از حزب نگرفت و شايد انتظارات بيشتر از اين مي رفت ولي چيزي
هم کم نگذاشت!
چيزي که مشخص است قدرت و مشکلات ديگري است که همه ي احزاب با آن در گيرند،اگر وظايف احزاب را
تعريف کنيم مي بينيم که هيچ کدام به طور قابل قبول اين وظايف را انجام نمي دهند ولي علت را نبايد در حزب
جسستجو کرد !
در کشور هاي جهان اول قدرت يک کشور به دست احزاب است و مردم آگاهانه و با اطمينان راي مي دهند،
ولي متاسفانه ما معمولا حزبي را که انتخاب مي کنيم کاملا قبول نداريم يا بهتره که بگم:از ميون بد و بدتر
حزب انتخاب مي کنم و نقطه ي بدتر اين است که بيشتر مردم ما حزبي را قبول ندارم و احزاب را تنها براي
افراد کاملا سياسي و يا بهتر بگم افراد بي کار مي دانند!
اين نوع بينش بد در کشور ما خيلي رايج است مردم ما خيلي سياست زده هستند و ما را به هنوان آدم هاي
بي کار ، خطر ناک مي دانند!
روزنامه خوندنمون هم به همين صورته و بخاطر اينه که بيشتر افراد جام جم مي خونند،حالا دوست ندارم وارد
بحث ديگه شوم و به طور کل مردم ايران کارهايشان از روي انديشه و تفکر نيست هر چيزي را مي شنوند
قبول مي کنند و بسيار سطحي هستند!
ما به دليل شرقي بودنمون بسيار احساساتي هستيم و شرقي ها اغلب کارهايي را که مي کنند از روي احساسات
است،و با هر مسئله اي احساسي بر خورد مي کنند!
حتي با سياست!
اين که مي گويم سياست دو جنبه دارد:
1- به طور کل هر تصميمي که در زمينه ي انتخابات مي گيرند،قضاوتي که روي افراد دارند.
و پارسال اين موضوع کاملا به همه ي انديشمندان ثابت شد.اگر بخواهم مثال عيني بزنم خيلي مي شود
و ميدانم در اي زمينه همه منظور من را مي دانند و همه هزار مثال بلدند که شايد همه را رنج مي دهد!
و اما مورد دوم که خيلي خنده دار است:
2-بعضي ها احساسات را بقيه صفات اشتباه مي گيرند:
مثلا همين آدم هايي که به ما مي گويند:بيکار،مخرب،خطر ناک و غيره..اين ها غالبا با احساسات تصميم
نمي گيرند ولي با عقل و منطق هم سخن نمي گويندو خود دليلي هم براي چينين افکاري ندارند!
به ياد دارم که نيما بهنود، هم احساساتي بودن ايرانيان را مورد نقد قرار داده است/.
بیم ها و امیدها!
در باب در باب دموکراسی،تربیت و اخلاق و سیاست!
سلوک نجبا:
اصل یک:انسان شریک خدا است در نیکی و بدی.خدا و انسان مشترکا به آفرینش می پردازند.
خدا نه در بالای سر ماست و نه در خارج از ما قرار دارد.در بیرون حوزه ی حسیات ما هم قرار ندارد.
مهم این نیست که ما به خدا اعتقاد داشته باشیم،مهم این است که ما به ترتیبی عمل کنیم که او به ما،
اعتقاد پیدا کند.باید او را باز بیابیم و هویت او را در باطن خود کشف کنیم و مانند او از چهره خودمان،
نقاب را برگیریم.تن و روان پدیده ای واحدند و ماهیت یگانه ای دارند.یکی را به دیگری تحویل کردن و
این مفهوم را مخالف آن مفهوم پنداشتن،عملی است منشا آن را در یک نوع مرض روحی آدمیزاد باید
سراغ گرفت.خدایی که رفتارش منطبق با انتظارات حقه ما از وی نباشد،بهتر است طرد و نفی شود.
اما به این شرط که انسان نفی کننده به هر کار خیری که از دستش بر می آمده تن داده باشد.
اصل دوم:خلقت انسان کافی نیست.خود انسان باید خود را(( بیافریند))،یعنی تربیت معنوی کند.
آفریده شدن بعد از زاده شدن صورت می گیرد،یعنی خلقت موخر بر ولادت است. انسان فقط به وسیله ی
خود انسان((ابداع)) می شود و به همین طریق است که انسان،معنویت،یعنی روح پیدا می کند. به عبارت
دیگر،انسان به خود انسان روح می بخشد.اکهارت،عارف آلمانی از ابداع نفس((خود آفرینی)) سخن می گوید:
"وقتی که من اراده کرده ام خود باشم و چیز دیگری جز خود نباشم. خود من علت خلاقه خود شدم
و به دست خود،خود را ابداع کردم. من آنچه خواستم شدم و آنچه خواستم خود من بود."در اساطیر
اسکاندیناوی ها نخستین ایزد این قومOdhinn نام دارد و او خود را فدای خود می کند. هر قومی که خود
علت و جودی خود باشد،می تواند یک نظام فرهنگی برای خود تاسیس کند.این قوم فقط در سنت خود می تواند
به منبع لایزال نوسازی و نو آوری دست بیابد. و انسان هم همین تربیت را دارد،یهنی انسان باید علت
سازنده ی خود را در خود بجوید و ابزار های ارتقا و تعلیه روح خود را در خود سراغ بگیرد.
اصل سوم:فضیلت وسیله ای برای عاقبت به خیر شدن نیست.فضیلت به خودی خود و لِنَفسِه غایت خود است
و اعتبار و اجر آن در خود آن مستتر است. تصرف مجدد خود یا نفس خود،مبدا هر گونه جستجو و پیروزی
بر خویشتن یا تسلط بر نفس است و اول باید که روح و نفس یکدیگر را دوباره کشف کنند و به هویت مجزایِ
خودپی ببرند.انسان باید خود فرمانروای نفس خود باشد و خود موضوع خود باشد.در همان لحظه ای که به برده ی
گوش به فرمانی که در ضمیر ما زندگی می کند دستور می دهیم،باید به سخن مرشدی که در باطن ما قرار دارد
گوش فرا دهیم،یعنی باید در جستجوی اعتدال بود.
اصل چهارم:التزام به خود بودن و خود ماندن کفایت نمی کند.انسان باید آن چیزی بشود که می تواند شود،یعنی
آدم باید خود را متناسب با تصویری که خود از خود دارد بسازد.آدم نباید هیچ وقت از خود احساس رضایت بکند.
انسان قبل از این که بخواهد جهان را تغییر بدهد باید طلب کند که خود را تغییر بدهد.جهان را ان طور که هست ،
بپذیریم قبل از این که خودمان را آن طور که هستیم قبول کنیم. باید در ضمیر خود و در میان امکانات بالقوه ای
که داریمآنهایی را پرورش بدهیم که جنبه ی انسانی ما را بیشتر تقویت می کند و میان این امکانات به آنهایی
بپردازیم که شخصیت ما را موکد می کنند.
این که ما چه بودیم اهمیتی ندارد. یک اراده نیرومند قادر است مارا چنان بسازد که میل داریم باشیم.اراده آدمیزاد
قادر است به هرگونه جبر فاقد آید،حتی جبر مادرزاد ناشی از ولادت خویشتن را می تواند در هم بریزد به شرط این
که انسان قادر به خواستن یعنی اراده کردن باشد.و در این زمینه اول باید به تقویت انرژی معنوی یهنی نیروی ،
باطنی خود پرداخت.به قول استاندال همان انرزی که مورچه می تواند به اندازه ی فیل از خود نشان بدهد و در ،
زمستان چنان کند که گویی بهار بازگشته است.
اصل پنچم:هر انسانی باید قاعده مخصوص خود را وضع کند و در وفاداری به آن پایداری ورزد.آدم باید قانون،
ویژه خود را از باطن خود استخراج کند،به این شرط که از آن عدول نکند و آن را دگرگون نسازد-نباید تسلیم شد
و از پا در آمد.نباید خم شد،یعنی نباید مطیع شد.باید به مشی یی که خودمان برگزیده ایم ادامه دهیم، بدون این که
دلیلی برای توجیه آن داشته باشیم. باید از آرزوهای برباد رفته و مصالح خیانت چشیده جانب داری کرد و از کسانی
که همچنین نکردند باید هواداری کرد. و نیز نسبت به کسانی که دیگر از این آمال دفاع نمی کنند باید وفادار باقی ماند.
باید بر ضد تفکر دیگران و علی رغم نظر خود،از تصوری که خود ما از امور داریم و تصوری که می توانیم و ،
می خواهیم از خود بسازیم،دفاع کرد.
موسوي خوئيني را آزاد کنيد و پیمان مسکین خدا را آزاد کنید!
طبق اصل بيست وهفتم قانون اساسي جمهوري اسلامي:
تشکيل اجتماعات و راهپيمايي ها،بدون حمل سلاح،به شرط آنکه مخل به مباني اسلام نباشد آزاد است!
و دقيقا اين است مشروعيت!.که کسي را بازداشت کنيم و تا امروز بدون حکم ومحاکمه اي نگهش داريم.
آنها به قانون خودشون هم رحم نمي کنند-آنها قد هاي آدم هاي بلند و بزرگ را کوتاه مي کنند ، و
آنها اسلام نمي دانند!
چه کسی بود که با کلت کمری کالیبر۶۵/۷ شلیک کرد؟ و امنیت را محکوم کرد،با تعصباتش اسلام
را محکوم کرد!و حتما این است مسلمان واقعیه جمهوری اسلامی!کشوری که ترویج دینش بر عهده ی
کسی باشد که خود می گوید ما در دین دستور ((ارهاب)) = ترور داریم.استقلال و آزادی و امنیتش بیشتر
از این نخواهد شد وچه گوارا این دین!
و امروزه دولت چیزی را اعمال می کنند که بارها و بارها مستقیم و غیر مستقیم از سوی تروریستها
شنیده ایم:"اگر امروز پنج و شش نفر از طرفداران خاتمی را نزنیم فردا مجبود خاهیم شد با اعدام،
5000 نفر از آنها هزینه بیشتری را بپردازیم"
همین است ترس جناح راست!از این کاری را که خود با شاه کردند ما با آنها بکنیم-آنها می ترسند چون
خود می دانند و دیده اند.و همه چیز را فدای ترس خود کرده کرده اند.
آنها صداها را خاموش می کنند.قد آدم ها را کوتاه می کنند و توانایی دیدن از خود بهتر ار ندارند
این دولت و این حکومت جز جنگیدن و کشتن و گرفتن راهی ندارد و تنها خود را با این چند سلاح میبیند
باز فردا شد و امروز آمد و زندانیان سیاسی همچنان در بند هستند!و این اوج مشروعیت است که رخ می نماید
آنها کسی را به ناحق گرفته اند،کدام حکومت واقعی زندان هایش پر از آدم های بی گناه است!
و فرق بزرگ زندانیان ما با بقیه ای است که که در بقیه بیشتر زندانیان ستبر بازو و پهن پیکر وشیاد
هستند و در اینجا اکثر زندانیان موجودانی نحیف و نازک و بی گناه است!
و باید قبل از این که بگوییم مرگ بر آمریکا بگوییم مرگ بر خودمان،چون آمریکا چشم دیدن رقیب را ندارد
و ما چشم دیدن خودمان را- او به بیگانه حمله می کند و ما به خودمان- او غیر بیگانه می کشد
و این حکومت خودی را!حق زیستن گرفتن برای این حکومت مثل سر زدنه گوسفند است.
و باید نوشت که: "این روزهای تلخ می گذرند در انتظار آزادی باش"
و ما برای آزادی موسوی خویینی فریاد میکنیم- و این اولین و آخرین بی گناه زندانی نخواهد بود!
زیرا اینجا همچنان حکومت به اصطلاح اسلامی است!
(هرشب ستاره ای به زمین می کشند و باز این آسمان غم زده غرق ستاره هاست)
پی نوشت: اکبر محمدی در زندان درگذشت !
پی نوشت:دکتر پشت کامپیوتر نشستن رو تا یک ماه ممنوع کرده!ولی من هفته ای یک بار رو می نویسم!