تبليغاتX
تاآزادی دوستان در بند
شنبه سی و یکم تیر 1385

لا لا لا لا ديگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هر ساله
هنوزم تيرو ترکش قلب رو مي شناسه
هنوز شهر زير سرب و چکمه مي ناله
نخواب آروم گل بي خارو بي کينه
نمي بيني نشسته گوله تو سينه
آخه بارون که نيست رگبار باروته
سزاي عاشقاي خوب ما اينه
نترس از گوله دشمن گل لادن
که پوستش زير پوست سرزمين من
اجاق گرم سرماي شب سنگر
دليل تا سپيده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دل نازک خسته گل پرپر
نگو باد ولايت پرپرت کرده
دلاور قد کشيدن را بگير از من
دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو اين ابر بي بارون نمي ذاره
مثل يار دلاور نشکن از دشمن
ببين سر مي شکنه تا وقتي سر داره
نذاشتن هم صدايي را بلد باشيم
نذاشتن حتي با همديگه بد باشيم
کتا بهاي سفيد و دوره مي کرديم
که فکرشب کلاهي ازنمد باشيم

نگو حتي هزار آفتاب هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپريم از خواب
بخون با من نترس از گلوله دشمن
بيا بيرون بيا بيرون از اين مرداب
نگو تقواي ما تسليم و ايثاره
نگو تقدير ما صد تا گره داره
به پيغام کلاغ هاي سياه شک کن
که شب جز تيرگي چيزي نمي ياره

نخواب وقتي که هم بغضت به زنجيره
نخواب وقتي که خون از شب سرازيره
بخون وقتي که خوندن معصيت داره
بخون با من بيا تا من نگو ديره
سکوت شيشه هاي شب غمي داره
ولي خشم تو مشت محکمي داره
عزيز جمعه هاي عشق وآزادي
کلاغ پر بازي با تو عالمي داره
عزيز جمعه هاي عشق وآزادي
کلاغ پر بازي با تو عالمي داره
نخواب اي حسرت سفره گل گندم
نباش تو لابه لاي قصه سر در گم
نخواب روي بالش پرهاي پروانه
که فرياد تورو کم داره اين پروانه
لا لا لا لا ديگه بسه گل لاله

 

+ Posted by Delaram Akar.
یکشنبه هجدهم تیر 1385

18 تیر:
به یاد اون همه آدم که کشته شدن،به این همه آدم که گرفتار هستند!
امروز روزیست که در وصفش نتوان!
آون همه پیراهنی که خونین شد،اون همه خانواده هایی که عذادار شدن...
اون همه سنگ قبر که که تنها  یاد گاری ها شدن...
اسم ها و عکس هایی که خاطره و ثبت در قلب ها شدن!
...
به یاد اون روز ،باید گریست!
باید گریست به مایی که حتی در حد اونها هم فداکاری نکردیم
باید گریست به حال بد سرزمین
به حال سرزمینی که انگار در نهایت رادیکاله!سرزمینی با دستگاه اعمال کننده به نام:ماکياوليسم!
این نهایت جنایت است که میبینید...
حکومتی که سازندگانش را با دستان خودش خفه می کند،خار می کند،زندانی می کند..
امروز 18 تیر است!
در این روز کسانی کشته شده اند که ما به آنها بدهکاریم!کسانی رفتند که جایگاه شهید را دارند.
.......
به یاد می آورم آن همه آدم بی فکر را:
مجلس پنجم و فهمیده های نفهم!:علی اکبرناطق نوری،فائزه هاشمی رفسنجانی،محمد جواد لاریجانی،
حسن روحانی،سید رضا تقوی و غیره...
کسانی که تنها تماشا گر بود و شاید...!کسانی که هیچ کاری نکردند،کسانی که 18 تیر را با طنز ،
اشتباه گرفتند...و در آخر این ها آقای لطفیان که برای در قدرت ماندن و پنهان کردن حقیقت دست به هر کاری زد
هرچی خواست گفت...

خانم منیره نوبخت که در باب صحبت  دکتر مصطفی معین که :
"دانشجویان به لحاظ موقعیتشان حق دارند اضهار نظر کنند،می توانند در خصوص همه ی مسائل
مملکتی صحبت کنند.اساسا باید در مورد همه چیز اظهار نظر کنند،دانشگاه باید سیاسی و پویا باشد.
گفتند:
"اگر به دانشجو آزادی بدهیم اینگونه میشود،نباید به دانشجو آزادی داد وو اگر هم دانشجو کار سیاسی
می کند باید در چارچوب مشخص اظهار نظر کند"
و آقای معین که خطاب حرف هایش  در مورد استفایش گفت:
"این حداقل کاری بود که برای دانشجویان می توانستم انجام دهم و با آنها همدردی کنم"
و...
به یاد دانشجو پزشکی((جمالی)) نفر اول کنکور سال 72 که چشم خود را در پرتاب مستقیم گاز اشک آور
 از دست داد.کجای دنیا گاز اشک آور را در کله مردم شلیک می کنند؟

حرفایی که روح را می خورد و در سرم می چرخد:
حرفهایی از این باب:
"بیش از 25 میلیون تومان خرج کردیم،پاکسازی کردیم،خون بچه ها از کف و در دیوار خوابگاه ها شسته شد
و ساختمان ها پلمپ شده است و این صحنه تلطیف شده از ظلمی است که به دانشجوان رفته است!"
و..
"دانشجویی که در 2 متری آقای تاج زاده تیر به چشمش خورد و مرحوم شد"

 و باز در گوش این نداها
آی آدم ها...

گر چه گشتند ،گر چه بردند..گر چه همه چیز خاک شد ..
ول این خاطرات را نمی توتنند از ما بگیرند،خاطراتی که به ما درس های زیادی داد...
به یاد این روز!

"مارابه خاطر بیاور
ماراکه تازه جوانانی بیست ودوساله بودیم
شورعشق درسینه داشتیم
وپیش از آنکه عاشق شویم
سینه بر خاک سوده مردیم
ماراکه سینه سرخانی خنیاگر بودیم
وده به ده
نه در آسمان ونه در کوهسار ونه بر شاخسار
که در بازار
پیش از آنکه آوازخوان شویم
بر شاخه ای تکیده از تکیه گاه خویش
جان وا سپردیم
به خاطر دارم پیامتان را سرنوشتتان را
آری
وهمیشه در گذرگاه خاطرم درگذر است
آوازهای صامت سینه سرخان سینه بر سیخ
وتجسد آرزوهای بیست ودوساله های سینه بر سنگ
واز تکرار یادشان شاید پیش از آنکه شاعرشوم بیست ودوساله بمیرم.آمین"


(شهید کوی دانشگاه) عزت الله ابراهیم نژاد

برای عزت الله ابراهیم نژاد:

۱۸ تیر باز آمد .....عزت جان رفتنت را چگونه فراموش کنم  تو که ۱۸ تیر را روز وداع خود انتخاب کردی

تو رفتی و یاران تو هنوز داغ دارند

تو رفتی و عزیزان تو هنوز در زندانند

تو رفتی ولی  تحجر نرفت واپسگرایی نرفت

عزت جان تو رفتی ولی باز آزادی به آغوش وطن باز نگشت

عزت جان تو رفتی و دل ما هنوز خون است

 


پی نوشت :به کدامین گناه گشته شدند!
پی نوشت:شاعر شیرین سخنم تو رفتی بر سر دار ما هنوز مانده ایم اندر خم یک کوچه


+ Posted by Delaram Akar.
سه شنبه سیزدهم تیر 1385
عهد
 

عهد من با من،در اوج معنای استواری
در شکل پیدای یقین
به من گفت: محکم باش!
عهد من با من
پس از گذران مرحله های دشوار
پس از یافتن مرهم برای درد
به من گفت:محکم باش
عهد من با من
مرا از هر چه ضعف
مرا از هر چه تردید
نجات داد
عهد من منجی من بود که با من پیوند خورد!

 

+ Posted by Delaram Akar.
یکشنبه یازدهم تیر 1385
مقاومت انقلابی دوباره است
علاقه ی زیادی به جمع آوری روزنامه و بخصوص تکه های کاغذ دارم شاید آنها را می پرستم و به
خطوط و نوشته هایش عشق می ورزم و ایمان دارم!شاید این کاغذهای باطله و با ارزش که من
جمع آوری می کنم آلوده ام کنند،معتادم کرده اند!آنها را روی چشمانم می گذارم،چشمانم را روی
آنها می گذارم و نفس می کشم،می خوانم و احساس نفس تنگی می کنم باز می خوانم  باز،
نمی توانم نفس بکشم،سعی می کنم مقاومت کنم،این بار چشمانم را می بندم و نوشته ها دور
سرم می چرخند،از خیالم نخواهند رفت!مرور می شوند.سکوت نمی کنم مقاومت می کنم
من اسیر و نوشته ها و کاغذ ها  نیستم،دیگر نمی توانم نفس بکشم،دیگر نمی شود نفس،
کشید. با خود می گویم شیمیایی شدن چه درد بدی است، گازی به نام انقلاب من را شیمیایی
کرده است.آن وقت که این گاز بخش می شد هیچ کس نبود و حالا ماییم و تنها رهگذران ماییم
ما قربانی شده ایم و نسل های بعد به دنبال ما! خیلی زود گازش در همه جا بخش شد !
ما شیمیایی شدیم،ما را شیمیایی کردن!نمی شود نفس کشید.
آنها با گردن کشی گوسفند وارشان  مرا آزار می دهند،گویی تصمیم گرفته اند ارغوانی شوند
آنها در نیمه ی راه متوقف شده اند بدون آن که ادعّاهای خود را کنار بگذارند،احساس می کنی
که دوست داری به آنها بگویی:ادامه بده،ارغوانی شو،و اجازه نده در مورد آن حبت کنیم.
ولی نه!آنها در نیمه راه بلاتکلیف می مانند ودر تلاش نا تمام خود سماجت می کنند!
سعی می کنم بمب افکارم بهشون آسیب نرساند اما مگر می شود،اینها همان کسانی هستند
که مارا شیمیایی کرده اند دیگر نمی شود نفس کشید.چه در تغییر فکر ما مصرند!
اما مگر می شود؟
من وجود دارم.ما وجود داریم، ما فکر می کنیم و ادامه می دهیم.
افکارم به صورت بی پایان حرکت می کنند و سر انجام کلماتی در درونم،کلماتی نا تمام و
قسمتهایی از جملات وجود دارند که بارها و بارها تکرار می شوند.حالا که موجی شده ام
می خوهم شریک جرم شوم،باید تا پایان رفت!
جسم زمانی که جان گرفته باشد زندگی اش را مایه می گیرد،اما من هستم که فکر را در سر،
می پرورم.من هستم.این ماییم.

من هستم که ریشه ی باریک و بی انتهای افکارم را رها می کنم و بارها و بارها احساس
می کنم من هستم.من هستم من فکر می کنم پس باید حرف بزنم!

+ Posted by Delaram Akar.
شنبه سوم تیر 1385
آبی تر از گناه
مي روم!مي روم به ناکجا آباد.مي روم فارغ از اتفاقات گذشته!مي روم...
روح درون شيشه ام را بايد آزاد کنم.از بس خنده و شادي نديده است خشک شده.از بس
عمق وجودي داشت ترکيد.
مي روم شاد بتوانم خنده را بيابم و طلب دوستي کنم.مي روم بدون روزنامه!مي روم تا خلوت گاه
درونم را شلوغ سازم.مي روم تا از شلوغي و شادي روزنامه نخوانم از از نبودنش
چون هر جا مي روم هست وآسمان همين رنگس!مي روم به نا کجا آباد !مي روم به عشق آباد.
خسته ام!سياست روحم را زنداني کرده است مي روم تا چند روزي با روحم باشم.مثل مادر و پدري که
آخر هفته هاشونو صرف بچه هاشون مي کنند.من هم مي خواهم با روحم باشم.همين چنر روز رو!
شايد  فردا خيلي دير باشد.شايد درون شيشه اش شکست و براي هميشه روح نيافتم.مي روم!
روح خموده  از بودن مکرر بر دار خسته است.اين روزها بايد خنديد.نبايد کتابهاي سياسي خواند ،
نبايد روزنامه خواند نبايد اخبار گوش داد.اين روز ها بايد اگر چه اهلش هم نيستي  خوش باشي و
شيطوني کني،اين روزها بايد با کوچکتر از خودت هم رفت و آمد کني بايد بگي و بخندي!
آخر نفهميدم چه بايد بگويم به هنگام شادي!مي خندم گر چه شاد نيستم ...شادم گرچه ...
بايد بيشتر از هر موقعي در اجتماع بود!نه در اجتماعي که خودمان از کار و دغدغه هامون ساخته ايم
بلکه بايد از اجتماع خصوصي خود بيرون بياييم و با اکثريت باشيم حتي اگر فازها  به هم نخورد.
حتي اگر آنان براي ما  آدم هايي هستند که از دنيا و واقعيت ها بي خبرند..
اين روزها بايد مثل آنها بود آنهايي که حداقل در اين دنيا خوش بوده اند بدون هيچ دغدغه اي!
اين روز ها بايد از پشت ميزم بيرون بيايم ودل از اتاقم بٍکَنم گرچه خيلي سخت است!
نمي خواهم روحم را بکشم مي خواهم هم او را داشته باشم و هم عقلم را گرچه هيچ وقت نتوانستم،
آن دو را آشتي دهم!مي روم...
بايد خنديد،بايد دويد،بايد سرعت گرفت.شايد فردا خيلي دير باشد.نبايد خود را اسير کاغذها کرد.
بايد کاغذها را اسير خود کنيم.
نمي دانم چند وقت است که شاد نبودم،بيرون نرفته ام(به جز مواقع ضروري)!با جمع نبودم.
نبايد فاصله ها را زياد کرد.بايد زندگي کرد!نبايد جدا بود...
بايد خنديد از ته دل...يعني مي شود شاد بود؟يعني...
کاش مي شد به اسکي رفت.حرکت کرد.برف هارو له کرد و با غرور بر روي آنها دراز کشيد!
اين روزها شايد همين جاهام ولي در مردم ولي با مردم.با همون مردم بي خيال...!با همون مردم
اين روز ها بايد خوش بود!بايد در حال زندگي کرد بايد براي چند روزي گذشته و آينده ار فراموش کرد.
بايد آهنگ شاد گوش داد وخوش بود بايد حتي وسط  میدون  هم ترمز دستي کشيد. بايد شادبود...
اين روزها نبايد عمق وجوي داشت بايد  ظاهر سازي کرد بايد خنديد بايد خوش بود.
حتي بايد از خانواده جدا شد،شاد فلسفه ها و شعر هاي بابا عصيانگرم کند.پس بايد رفت،
بايد خوش بود بايد خنديد.
آری باید خوش بود و خندید! شاید فردا خیلی دیر باشد.

 

پی نوشت:چند روزی نیستم!

+ Posted by Delaram Akar.